آخرین سحرِ ماه رمضان - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
آخرین سحرِ ماه رمضانِ امسال است.. مادر، در آشپزخانه مشغول آشپزیست و سر و صدای بهم خوردن ظروف می آید .. بابا با صدای کمی دارد اخبارِ شبانه را پی میگیرد .. مهدی را نمیدانم دارد چه کار میکند، خواب است شاید.. من هم در اتاقم در گوشهای نشستهام دارم ا
شعلهی نحیف - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
شعلهی نحیفی در دلم روشن است. بسیار نحیف و ضعیف و بیفروغ .. گاهی کتابی میخوانم، حرفی میشنوم یا مدتی در کنار کسی به سر میبرم قدری روشنتر می شود.. گاه زبانه می کشد .. می خواهم دنیایی را در آغوش بکشم.. می خواهم رفیع ترین قله ها را فتح کنم .. می خوا
گفتگوهای درونی - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
یک حسی درونم می گوید زندگی همین بودو من دیگر موفق و عاشق و خوشبخت تر نمی شوم . که دیگر انرژی سابق را ندارم برای درس و دوره ما تمام شده و می فهمم که دنیا جایی نبود که تو به آرزوهایت برسی. کسی دیگر در دلم می گوید که این ها حرفهای شیطان است .. که نباید
چون حکایتی مگو رفته ام زِ یادها .. - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
برای دوستانم چندان اهمیت ندارم. هروقت کاری داشته باشند و حرفی باشد که تنها به من میتوانند بگویند، سراغم میآیند.. همیشه آدمهای بهتری اطرافشان هستند که جایگزین من شوند .. تقصیر از من است شاید.. که آنقدر دوست داشتنی نیستم که آدمها وابسته ام شوند ..
My eyes full of tears... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
با آهنگ Supplication سامی یوسف همراه می شوم ... مممم مممم مممم ... اشک اشک .. از سویدای جانم، آوایی می شنوم محزون .. بعد نامِ تو را زمزمه می کنم .. مـُــحَمَّـــد .. حالم خوب میشود .. چه شیرین است نامتان .. چه گواراست .. دهانِ خشکم جان می گیرد .. چ
تموم میشه این روزا؟ - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
چقدر اون روز حالم بد بود .. چقدر .. چقدر .. چقدر آشفته بودم. می خندیدم اما دلم آشفته بود.. نگاهم خسته بود، درمونده بود.. دلم ناامید بود .. خدایا چرا من قرار گرفتم بین آدمایی که شباهتی بهم ندارن؟ چرا منو توی فضایی قرار دادی که اصلا آرامش ندارم .. خد
به قدر بضاعت، شعاع های نور را بگستران! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
چند روزیست که در محل کار جدیدم در دانشگاه شریف مشغولم. جنس کار با تجربه های قبلی ام از کار فرق میکند و با این موضوع مشکلی ندارم. تجربه جدیدیست و حتما خیلی چیزها اینجا یاد خواهم گرفت. موضوعات مختلفی ذهنم را درگیر کرده. گاهی به این جمله کامیار فکر میکن
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
قبل ها اینطور بودم که از دانشگاه یا شرکت می رسیدم خونه دلم میخواست بشینم همه چیز رو ریز به ریز برای مامان تعریف کنم. اما الان مدتی ه که این طور نیستم و حوصله حرف زدن ندارم. دلم میخواد توی اتاقم زندگی کنم و از این اتاق بیرون نیام. من عوض شدم. شاید جن
نشان اهلِ خدا عاشقیست، با خود دار - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
_روایت اول_حنانه و فاطمه، به فاصله چند ماه هردو ازدواج کردند. روزهای خوب و تلخ و پر از ناامیدی و امیدواری زیادی را با همدیگر پشت سر گذاشته بودیم.. برای هردوشان عمیقا خوشحالم. وقتی حنانه برایم از فراهم شدن شرایط ازدواجش در شرایطی که اصلا انتظارش را ند
شب نیمه شعبان - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 3:00
فردا شب، شب نیمه شعبان است. به دوسال قبل فکر می کنم که در چنین شبی چه گذشت بر من .. ورای حد توصیف است غمی که آن شب در دلم بود. در مسجد دانشگاه بودیم برای احیای این شب و من آنقدر ضجه زده بودم که چشمانم خون شده بودند و باد کرده بودند که فاطمه من را دی